خستم
دانشگام رفتیم اصلا فاز نداد.مثل همیشه
خدایا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
گاهی نمیشود که نمیشود
روز دوم الکی چشم به چشت افتاد
هفته بعد دزدکی نگاهت کردم
ماه بعد شانسی به دلم نشستی
حال سالهاست که یواشکی دوستت دارم
البته دیگه هیچی مهم نیست.
سال نو خودمو خودش مبارک![]()
قرار گذاشتیم با دوستم که بعد از تعطیلات که رفتیم دانشگاه هفته اول هومیو ادب کنیم یعنی تحویلش نگیریم تا به خودش بیاد.
دلم براش تنگ شده![]()
الان ۱۳ روز میشه که زندگیمو ندیدم.
ولی من که دیگه نمیرم،خسته شدم.
این جمعه،جمعه اخر ساله که همه میرن سر خاک عزیزاشون حتما هومیم میره
![]()
هرچند دارم فراموش میکنم ولی مگه میشه
نیاید،تنها چیزی که داری،همین لحظیه حال است...
مالرو میگوید "زندگی ارزشی ندارد، با این همه هیچ چیز هم ارزش زندگی را ندارد"
فریادی که فقط خودت را کر می کند
جسدم بر دوشم سنگینی می کند
و در حسرت یک قبر خالی و بی اسم
می میرد
که حتی نوشتن هم
حال و حوصله ای
‘ نیست حالم به هم می خورد
از هر چه گفتنی ونوشتنی وخواندنی است ‘
از هرچه رفاقت و مردانگی و بازی با کلمات است
از هر موجود دو پایی که نام آدم دارد ....
بعد از مدتها دوباره اومدم یه سری به وبلاگم بزنم.
میبینم وبلاگمم مثل خودم غریب اوفتاده![]()
نمیدونم تا کی باید اینجوری سپری کنیم
این چند روز همش با بچه ها رفتیم بیرون روز آخری یکی از بچه های دانشگاه اومد و حرف دلشو زد ولی من ........
بگذریم خوشم از شهامتش اومد
چی کنم تا کی باید بشینم منتظر کسی باشم که اصلا به فکر اومدن نیست
من که همش تو رویا سیر میکنم ولی میخوام دیگه فراموشش کنم البته اگه بشه![]()
باورم کن خیلی تنهام
باورم کن ای عزیزم تا تمومه زندگیمومن به پای تو بریزم
باورم کن خیلی خسته ام
باورم کن دل شکسته ام
کاشکی تو نگاهم می خوندی که فقط دل به تو بستم
میمیرم اگه یه روزی غمی ببینم توی چشمات
کاشکی لحظه های تلخم پر شه از عطر نفسهات
طفلکی دلم به جز تو هیچی از خدا نمی خواد
نذار غصه های این دل بشه همصدای فریاد
منتظر بودم و هستم نگو چشم به راهت نباشم این تمومه دل خوشیمه بذار از غصه ها رها بشم
اگه می شنوی صدامو بیا همخونه ی من شو خونمون خیلی کوچیکه قد آغوش من و تو
اولین كسی كه عاشقش میشی دلتو میشكونه و میره .
دومین كسی رو كه میای دوست داشته باشی
و از تجربه قبلی استفاده میكنی
دلتو بدتر میشكنه و میزاره میره .
بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست
و از این به بعد میشی اون آدمی كه هیچ وقت نبودی .
دیگه دوست دارم واست رنگی نداره ..
و اگه یه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو میشكونی
كه انتقام خودتو ازش بگیری و اون میره با یكی دیگه ......
اینطوریه كه دل همه آدما میشکنه
من داد می زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم
اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی
اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم
اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم
اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی
اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی
میشی برام خاطره ی قشنگ
لحظه ی وصال میشی برام
باغبون میوه های تشنه وکال میشیمثل همیشه پشت پنجره ی اتاقم می نشینم
از پشت شیشه كوچه را می نگرم
و آسمانی را كه می گرید
و كسی را می بینم كه در حال عبور است
چقدر نگاهت آشناست
در گذشته دیدمت؛
پرستیدمت..!
و حال تو در كنار دیگری
آسمان نیز به حال عاشق دلسوخته ای چون من
و عشق بی پایان و نافرجامی همچون عشق من می گرید...
چشمانم را می بندم
تا نبینم كسی كه دستم را می فشرد روزی؛
حال دیگری را می بوسد
من داد می زنم
برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم
چشم به راه
لب دريا، سحر گاهان و باران،
هوا، رنگ غم چشم انتظاران،
نمي پيچد صداي گرم خورشيد،
نمي تابد چراغ چشم ياران !
پرنيان سرد
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بگذار تا سپيده بخندد به روي ما
بنشين، ببين كه دختر خورشيد "صبحگاه"
حسرت خورد ز روشني آرزوي ما
***
بنشين، مرو، هنوز به كامت نديده ايم
بنشين، مرو، هنوز كلامي نگفته ايم
بنشين، مرو، چه غم كه شب از نيمه رفته است
بنشين، كه با خيال تو شب ها نخفته ايم
***
بنشين، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه
خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نيست
بنشين و جاودانه به آزار من مكوش
يكدم كنار دوست نشستن گناه نيست
***
بنشين، مرو، حكايت "وقت دگر" مگوي
شايد نماند فرصت ديدار ديگري
آخر، تو نيز با منت از عشق گفتگوست
غير از ملال و رنج از اين در چه مي بري؟
***
بنشين، مرو، صفاي تمناي من ببين
امشب، چراغ عشق در اين خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز
بنشين، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!...
***
اينك، تو رفته اي و من از راه هاي دور
مي بينمت به بستر خود برده اي پناه!
مي بينمت - نخفته - بر آن پرنيان سرد
مي بينمت نهفته نگاه از نگاه ماه
***
درمانده اي به ظلمت انديشه هاي تلخ
خواب از تو در گريز و تو از خواب در گريز
ياد منت نشسته برابر - پريده رنگ -
با خويشتن - به خلوت دل - مي كني ستيز
احساس
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان ديگري ...
در آن لحظه
دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
لحظه ديدار
لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .
پرواز را بخاطر بسپار
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان مي روم و انگشتانم را
بر پوست كشيده شب مي كشم
چراغهاي رابطه تاريكند
چراغهاي رابطه تاريكند
كسي مرا به آفتاب
معرفي نخواهد كرد
كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردني است.
وصل
در برابر بي كراني ساكن
جنبش كوچك گلبرگ
به پروانه ئي ماننده بود
زمان با گام شتا بناك بر خواست
و در سرگرداني
يله شد.
در باغستان خشك
معجزه وصل
بهاري كرد.
سراب عطشان
بركه ئي صافي شد.
و گنجشكان دست آموز بوسه
شادي را
در خشكسار باغ
به رقص در آوردند.
(2)
اينك چشمي بي دريغ
كه فانوس را اشكش
شور بختي مردمي را كه تنها بودم وتاريك
لبخند مي زند.
آنك منم كه سرگرداني هايم را همه
تا بدين قله جل جتا
پيموده ام.
آنك منم
ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده.
آنك منم
پا بر صليب باژگون نهاده
با قامتي به بلندي فرياد.
(3)
در سرزمين حسرت معجزهاي فرود آ مد
[ واين خود معجزه ئي ديگر گونه بود].
فرياد كردم،:
«- اي مسافر!
با من از زنجيريان بخت كه چنان سهمناك دوست مي داشتم
اين مايه ستيزه چرا رفت؟
با ايشان چه مي بايد كرد؟»
«-بر ايشان مگير!»
چنين گفت و چنين كردم.
لايه تيره فرو نشست
آبگير كدر
صافي شد
و سنگريزه هاي زمزمه
در ژرفاي زلال
درخشيد.
دندانهاي خشم
به لبخندي
زيبا شد.
رنج ديرينه
همه كينه هايش را
خنديد.
پاي آبله در چمنزار آفتاب
فرود آمد
بي آنكه از شب نا آشتي
داغ سياهي بر جگر نهاده باشم.
(4)
نه!
هرگز شب را باور نكردم
چرا كه
در فراسوهاي دهليزش
به اميد دريچه ئي
دل بسته بودم.
(5)
شكوهي در جانم تنوره مي كشد
گوئي از پاك ترين هواي كوهستان
لبالب
قدحي در كشيده ام.
در فرصت ميان ستاره ها
شلنگ انداز
رقصي ميكنم-
ديوانه
به تماشاي من بيا!و
والنتاین قدیس یکی از روحانیون مسیحی که در زمان کلودیوس دوم امپراتور روم می زیسته است.
این امپراتور ازدواج را در زمان خود ممنوع می کند تا مردان برای پیوستن به ارتش او وابستگی خانوادگی
نداشته باشند.اما والنتاین که کشیش جوانی بوده.بطور پنهانی دختران و پسران جوان را به عقد یکدیگر در
می آورده و سرانجام نیزجانش را بر سر این کارمی گذارد.
از آن پس چهاردهم فوریه مصادف با بیست و پنجم بهمن ماه را ((روز والنتاین)) که همان روز عشق و عشاق
است نامگذاری کردند. روزی که تمامی عاشقان و دلدادگان در سراسر پهنه زمین آنرا پاس می دارند.به یکدیگرهدایای زیبا و بامزه عاشقانه می دهند.لباسهای قرمز می پوشند و با انواع شکلاتها و کاکائوهای خوشمزه از یکدیگر پذیرایی می کنند...........
و به این شکل گرامیداشت این روزیاد و خاطره مردی که به بنیان خانواده عشق می ورزید و بار دیگر آنرا
بنا نهاد را به جشن و شادی می پردازند.
پس چه زیباست اگر به این بهانه های کوچک نیز بتوانیم راههایی برای ابراز عشق بیابیم.
و تو به اندازه یک وابستگی برایم گریستی
ریشه احساساتم را در دریای ژرف خیالت آبیاری کردم
گریستم و تو گریستی
من از یک دلبستگی و تو ازیک وابستگی
من فنا شدم و تو ماندی
اگر بوسه ات طعم تلخ وابستگی را بدهد
او را که می نگری هر روز دور تراش می بینی
اگر نگاهت بندی در پایش باشد
او که اکنون اینچنین عاشقانه سخن می گوید
عاشقت خواهد ماند اگر رهایش بگذاری
اگر حضورش را می خواهی رهایش کن
آنگاه همه وجودش با تو خواهد بود برای همیشه!
عشق و معشوق دو پدیده جدا ازهم اند
عشق را در دل پیروان و معشوق را آزاد بگذار
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جزبا او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد
نصیحت
تحمل کن. اما توقف نکن
قاطع باش .اما لجبازنباش
صریح باش.اما گستاخ نباش
بگوآره.اما نگو حتما
بگو نه.امانگو ابدا
تصمیم بگیر.اما با مشورت
برای یکبار
برای یکبار که شده به کسی که دوستش داری بلند بگو دوستت دارم
برای یکبار که شده این دفعه نمازت را با دقت و توجه بخوان
برای یکبار که شده فردا را کنار بگذار همین امروز زندگی کن
برای یکبار که شده پا برهنه روی چمن قدم بزن تا لطافت آن را لمس کنی
برای یکبار که شده این قدر زیر باران قدم بزن تا ذره ذره وجودت تر شود
فقط برای یکبار فقط برای یکبار چون ممکن است این یکبارها آخرین لحظه
زندگی ات باشند پس قدر آن ها را بدان .
شهر هرت
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن
شهر هرت جایی است که همه بدن مگر اینکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جایی است که دوستت بعد از شنیدن حرفات بهت می گه : دوباره لاف زدی؟؟
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادارانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تربرانند
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تاعقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شوهرها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله ی 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتما باید پارتی داشت
شهر هرت جایی است که با میلیارد ها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشد و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن و پول تاکسیشونو در بیارن
شهر هرت جایی است که 33 بچه کشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن : به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند.
شهر هرت جایی است که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن
شهر هرت جایی است که 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری
شهر هرت جایی است که موسیقی حرام است، حرام
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر و برادرند اما این برادرا خواهرا رو که نگاه کنن یاد تختخواب می افتن
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ...
شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه : نمی دونم هرچی بابام بگه
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی 500 نفر رو دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی ...
شهر هرت جایی است که ..........
زندگی
3راه را در زندگي دنبال كن:
1-دوست داشتن را براي يك تجربه
2-عاشق شدن را براي يك هدف
3-فراموش كردن را براي قبول واقعيت ها....
خدا جون
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت: غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی. به حرف خدا گوش کردم. شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم. جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.
از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم. دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد. سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم: در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟ خدا با لبخندی دلنشین گفت: فرزندم! همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.
پرسیدم خداوندا! چرا این جعبه ها را به من دادی؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود؟ گفت: فرزندم ! جعبه طلایی را به تو دادم تا برکات و شادی های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...


